ببین از تو چه پنهون ، دلم هواتو کرده
هوای صحبتای ، تو آشنا رو کرده
می خوام هزار و یک شب ، بشینم پای حرفات
نگاهم رو بدوزم ، به اون غنچه لبهات
پاداش تلاش منظم چندین برابره
خداحافظ اي مني كه مي روي ! و سلام اي مني كه مي آيي !
خداحافظ اي لحظات رفته ، ثانيه هاي مرده ، دقايق پوسيده ، ساعتهاي طي شده ، روزهاي گم شده و اي سال گذشته !
سلام اي سال از راه رسيده ، روزهاي پرنقشه ، ساعتهاي ناشكفته ، دقايق دست نخورده ، ثانيه هاي زنده و سلام اي لحظات آمده !
خداحافظ ، مني كه در منيت بودي و سلام ، مني كه پرگشوده اي . سلام ، مني كه مي خواهي من باشي ! من من ! همان من ايده آل . مني كه به آن فخر مي فروشي ! وسلام بر سال 86 . سالي ديگر در دوران طلايي زندگي من .
باز بهار آمد شيفته ام مستم آه كه مي لرزد باز دلم دستم
عطر و نسيم اكنون باده شده و افيون بيش نمي خواهم كز نفسي مستم
من سعی کردم که تنهايی را بکشم
و در جاودانگی مان بينديشم
در بی نهايت ٬ خاطرات يخ زده
اشکها را از چهره ديروز پاک کن
زمانی برای تغيير ٬ درد را از بين ببر
فرشته سرنوشت من
آيا مرا احساس می کنی ؟
ما انقدر لحظاتمون رو صرف افسوس گذشته و نگرانی آينده می کنيم که از درک لحظه ای که در آن هستيم غافل ميشيم . اگه مي دونستيم از نظر احتمالات چقدر شانس زنده بودن ما در همين لحظه كم است از همين زنده بودنمان شگفت زده مي شديم !
خالي ام !
فكرم ، ذهنم و روحم . حرفي به ذهنم نمي رسه براي نوشتن . حتي جرقه هايي كه توي ذهنم خورده ميشه به خاطر بي تمركزيم خاموش ميشه ! ...
" تو رفتي ، من هستم
ديگه دستتو پس نده تو دستم
چشمامو واسه ي گريه بستم من
اما دفتر زندگي رو نبستم ، من رفتم
تا بهت بگم گوش كن... "
" كسي بايد در آغاز زندگي به ما بگويد كه ما هر لحظه در حال مرگ هستيم پس بايد از هر دقيقه و هر روز زندگي خود نهايت استفاده را ببريم . من مي گويم چنين كنيد و هر كاري را مي خواهيد بكنيد هم اكنون انجام دهيد . فرداهاي زيادي در پيش نيست ." لاندون
"چه زيبا بود زير بارون قدم زديم با هم ،
يه نوشتن اسم عشق و رو دست هم
تموم شد گفتي يه عاشق هست اونم منم ،
ولي اينو بدون من تمومش نكردم با رفتنم
يادته زير پا مي گذاشتيم برگ زرد پاييز ،
يا بوسيدن همدگيه زير بارون ريز
پس دست منو پس دادي من مي دونم،
بدون واسه هميشه شعر عشق و من با تو ميخونم
اگه مي گفتم دوست دارم از عشقم بود ،
سخت ترين لحظه هام دوري از تو بود
اگه خوار بودم آرميدم به پاي تو ،
هنوزم بدون دوست دارم به جون تو
مي خورم قسم كه نمي خوام غمش باشه ،
ولي خراب شد همش به پاي تو
اينو بدون تموم نشده داستان من و تو ،
ادامه داره قصه عشق من و تو
دوست دارم من هميشه ، اينو بدون اين دل ازت خسته نميشه
دوست داشتم هنوزم دارم ، هنوزم وقت داري بياي پيشم يارم "
" فرض كنيد در كنار آبشار كوچكي از يك رودخانه پر آب ايستاده ايد . چه عاملي سبب مي شود كه نتوانيد مقدار زيادي از آب رودخانه را برداريد ؟ مسلما آنچه شما را محدود مي كند ، اندازه ظرفي است كه به همراه داريد . اگر فنجاني همراه داشته باشيد ، ميزان برداشت شما به اندازه يك فنجان خواهد بود و اگر كوزه اي با خود داشته باشيد به اندازه يك كوزه . اگر بشكه اي داشته باشيد بقدر يك بشكه و اگر تانكري در اختيارتان باشد به اندازه يك تانكر مي توانيد آب برداريد و ...
آيا ممكن است در مورد همه دارائيها ، اين موضوع به همين صورت صحت داشته باشد ؟ آيا امكان دارد كه توانايي ما براي استفاده از سلامت ، خوشبختي ، رفاه ، ثروت ، عشق ، محبت ، يادگيري ، فرصتها و ساير انواع دارائيها بستگي به ظرفيت دريافتمان داشته باشد ؟ آيا ممكن است ميزان هر يك از نعمتها در جهان نا محدود باشد و آنچه سبب مي شود كه نتوانيم بقدر كافي از آنهمه نعمت استفاده كنيم اندازه ظرفمان باشد ؟
" من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته اي تو را به خاطرات بسپرم
هنوزهم خيال كن كنار تو نشسته ام
مني كه در جوانيم بخاطرت شكسته ام
تو در سراب آينه شبانه خنده مي كني
من شكست داده را خودت برنده مي كني
نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين كه بي تو من چه عاشقانه سوختم
رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي
به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختي ... "
دلت را خانه ما كن ، مصفا كردنش با من
به ما درد خود افشا كن ، مداوا كردنش با من
بيفشان قطره اشكي ، كه من هستم خريدارش
بياور قطره اخلاص ، دريا كردنش با من
به من گو حاجت خود را ، اجابت مي كنم آني
طلب كن هر چه مي خواهي ، مهيا كردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ ، روشن كن حسابت را
بياور نيك و بد را جمع ، منها كردنش با من
اگر گم كرده اي اي دل ، كليد استجابت را
بيا يك لحظه با ما باش ، پيدا كردنش با من
اگر عمري گنه كردي ، مشو نوميد از رحمت
تو توبه نامه را بنويس ، امضا كردنش با من